تبليغاتX
ٌWhite Pencil

 

نزدیکیم و چه دور!

در یک شهر زندگی می کنیم

در یک محله

در یک خیابان...

این نزدیک ترین فاصله در تاریخ است که عاشقی به معشوق اش داشته است...

اما چه دوریم از هم!

تا به حال یکدیگر را دیده ایم؟

یا شنیده ایم؟

چشمانمان را یک لحظه ببندیم!

نقشی از ما در خاطرمان هست؟

ما موجودات خیالی نیستیم...

بیایید این روز ها از شهر خیالات بیرون بزنیم...

کمی واقعی زندگی کنیم...

 

«مرضیه ابراهیمی»

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/31ساعت 10:3 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


این روزها، دائم حس می کنم که
قطعه ای از وجودم نیست...
و من دائم به دنبال آن می گردم
تا آرام بگیرم...
همه چیز بود و هیچ چیز نبود
یادم رفته بود که وقتی بودی
یکی شده بودیم
و وقتی رفتی...
آن لحظه که خودت را از من می بریدی
و بی دقت «ما» را اره می کردی
تا «من» و «تو» بسازی
تکه ای از وجودم با تو ماند
تو قلبم را بردی
حالا من مانده ام
با یک پیکر بدون قلب
دلی برایم نمانده
قطعه ای از وجودم نیست
این روزها دائم حکایت های نی را می شنوم
از جدایی شکایت می کند

مرضیه ابراهیمی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/20ساعت 6:44 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


اینا همه دل پردازی های منه...
باور کن...
شاید هیچ وقت بهت نگم که همه ی نوشته هام را برای «تو» نوشته ام
شاید هیچ وقت نفهمی که «تو»، «تو» ی من بودی...
چه فایده ای داره که بدونی؟
چه فایده ای داره که دل «تو» به دل من فکر کنه؟
ما که هم دیار نیستیم. هستیم؟
شهر من گم شده
«تو» که می دونی...
من خونه به دوش ام
توی کوله پشتی من جا می شی؟
من می خوام جا بشی؛ ولی شاید خودت نخوای...
خوب معلومه که نمی خوای...
آخه کی دوست داره تو کوله پشتی زندگی کنه؟
من چقدر باید خودخواه باشم که به «تو» بگم دوستت دارم؟
اگه یه وقت تو رودربایستی موندی، چی؟
نه نمی خوام...
ولش کن
دل پردازی می کنم
برایت شعر می نویسم
ولی نمی گویم که «تو»، تنها «تو»ی نوشته های من بودی
کوله پشتی ام را پر از عشق های یک طرفه به «تو» کرده ام
و این خیابان یک طرفه را تنها بدون «تو» قدم می زنم
و آه می کشم...
من خانه بر دوشم
درویشانه لب هایم را می گزم
و زبانم را پشت میله های سفید مینایی اسیر می کنم
من عاشقت نیستم
به تو فکر نمی کنم
اما تو باور نکن...

 

مرضیه ابراهیمی

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/15ساعت 7:15 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


این رسم عاشقیت این روزهاست
هم نسل های من، این گونه عاشق می شوند
***
این روزها تمام تلاشمان بر این است که فکر نکنیم
همین فکرها هستند که آدم را عاشق می کنند
و درد عشق را به جان و روح آدم می اندازند
همین فکر ها هستند که باعث می شوند دل آدم تنگ شود
این روز ها خودمان را به بی خیالی می زنیم
بی خیالی مثل یک رودخانه است
که تمام خیال هایمان را می شوید و می برد
...
***
ما نمی خواهیم عاشق باشیم یا عاشق شویم یا ...
مگر کسی هم هست که لیاقت احساسات پاک را داشته باشد؟
ما هم مثل بقیه می شویم...
به دروغ می گوییم: دوستت داریم
فردا هم می گوییم: تو چرا اینقدر همه چیز رو به خودت می گیری!
این طوری دیگران را مسخره میکنیم
و در دلمان به سادگی شان می خندیم...
...
هم می خندیم هم درد عشق را تجربه نمی کنیم
***
در شهر ما عشق مرده است...
پول داری؟
ماشین داری؟
خونه داری؟
بابا و مامانت پول دارن؟
خونه تون بالا شهره؟
حقوقت چقدره؟
شغلت با کلاسه؟
آره؟
نه؟
پس منم نه!
***
نسل من،
وقتی ناراحت است
اکستازی می خورد...
سیگار میکشد...
موهایش را مدل های فشنی می کند
اما
حرف نمی زند
***
نسل من، نسل خسته است
حال ندارد
حوصله ندارد
اعصاب ندارد
پول ندارد
نظم ندارد
تفریح ندارد
(...)

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04ساعت 3:47 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 
 
گاه، تنها همدم من
همین تک ورق کاغذ است
تا تمام دلتنگی هایم را به او بگویم
لوحی سفید
منتظر
به چشم هایم خیره می شود
و با تمام وجودش به من می گوید
که دوست دارد حرف هایم را بشنود
و من برای تنها همدم ام می نویسم
و او
پر میشود از
دلتنگی
خستگی
روزمرگی
فراق
بی قراری
عشق
تنهایی
کام تنها همدم ام تلخ می شود
سیاه پوش می شود

مرضیه ابراهیمی
 
 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/16ساعت 6:37 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


باد می وزید
و من
 تک و تنها
با دلی شکسته
و چشمانی خیس
حرکت می کردم
به یاد خاطرات تنهایی ام
به یاد تو
به یاد هر آنچه که این روزها،
نبودنش بی قرارم کرده
باورت می شود؟
دل من هنوز تنگ می شود
پر از غصه می شود
حسرت می خورد
ساعت ها در رویا می رود
بی صدا، در خودش گریه می کند
قلمم هم هنوز «من» را «ما» می نویسد
ذهنم هنوز در پی تحلیل عاشقیت باقی مانده
در ژرفای معنای هم نشینی میان دو حرف «ت» و« و»
و اینکه اگر در کنار هم باشند «تو» می شوند
و من و تو ... ما؟
در سادگیه نگاه
و اینکه هیچگاه چشمانت دروغ نگفت
قلبت بی مهری را بر لبانت جاری نساخت
و صدای خسته ات، دل تنگی هایش را نگفت
درعاشقی کم نگذاشتم؟
چون تو تا بیکران ها معشوقی کردی
می دانم...
 تو هنوز باور می کنی
حرف ها و لبخندم را

مرضیه ابراهیمی
87/2/26

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/27ساعت 9:53 AM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


ستاره ها حرمت دار و تنها بهانه ی حضور پنجره هایند

و پنچره ها میزبانان همیشگی محبت ستاره ها

چهارچوب وجود پنجره در انتطار ستاره چشم به آسمان است...

ای زیباترین گاه زندگی پنجره، ای همیشه یلدایی شب!

چشمک ستاره را به پنجره برسان

مرضیه ابراهیمی

87/2/20

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/23ساعت 10:13 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


الان متوجه شدم که دوست عزیزم خانم نفیسه احمدی من رو به یک بازی دعوت کرده و من باید بنویسم که پنج نفری رو که تو خیابون می بینم و دوست دارم بغلشون کنم و ببوسمشون چه کسایی هستن!

1.       وقتی تو شلوغی های شهر تنها راه می روم، فکر می کنم که چقدر تنهام  و یک آشنا ی دوست یا یکی از اعضای خانوادم رو می بینم

 

2.       آدینه ابوالقاسمی (اولین همکلاسی من). کلاس اول که بودیم با هم روی یک نمکت می شستیم. آدینه خیلی کپل بود و من فکر می کردم که مثل بادکنک اگه سوراخش کنی لاغر می شه؛ یه روز با هم نوک یه مداد رو تیز کردیم و فشار دادیم تو دستش که لاغر بشه. (خوب نمی دونستم آدم با بادکنک فرق داره... :D)

 

3.       مینو، میترا تاجداری، میترا اعظمی، نرگس ابراهیمی، ندا تدین، آزاده روشن، مینا بیگدلی، الهه مهدوی، صفورا جوادی، زیبا حاج محمدی، نادیا داوودوندی، مهســـا اختری و ... و دوستای گلم تو دانشکده خبر و دوستام تو ISNA

 

 

4.       عمران صلاحی اگه یه روز زنده بشه و شعر "صب زود وقتی که باد تو کوچه صداش میاد ... " رو بخونه/ سهراب سپهری وقتی می گه " و چه تنهاست وقتی ماهی کوچک اسیر آبی بیکران دریا باشد..."

 

5.       کسانی هم هستند که یه روز شاید پس از دیدنشان با تمام وجودم  ... چون هر روز آدم های دوست داشتنی زیادی می بینم، این روز ها همه خوبند....

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/02/13ساعت 11:38 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


نیـمه شـــب ها هــــمـه را بــــنـد در ایــن خواب کنیــــد

تا نفهمند که عاشــــــق به چه سختی شـب خود روز کند

درد، سختی وعطش نیست که عاشق همه شب بیدارست

دل پــــروانه از ایـــن ســوزش شـــمع بی تـــاب اســت

بـــــی صــــدا، بـــی حرکت، لال رهایــــش بکنیــــــــد

دل پروانه بـه تنهایی شب های دراز و غم آن آگاه است

شـــب و روز و ســحر و عـــصر همه یک قافـیـــه اند

دل پروانه همه ثانیــه ها غـــزل ازفرقـــت او می سـازد

 

مرضیه ابراهیمی

9/02/87

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/09ساعت 7:48 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


ابر دلم غمگین بود

روزها بود منتظر نشسته بود...

ابر دوستش نیامده بود

وقتی آمد، چشمکی زد و رفت

بیچاره غصه هایش زیاد شده بود

بغضش ترکید و رگبار زد

مرضیه ابراهیمی

1/2/1387

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/03ساعت 8:21 AM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


این دل پر خــــــیال مـن 

گام به گاه خوی توســت

ورنه که کج خیال نیست

عاشق کوی روی توست

ای دل خوش خرام مـــن

گـــام به گـــــــام بر بـده

کاین طلب از برای تـــو

کم ز سرت نمی شــــود

گام و دل و سر بدهـــی

تا شوی آن سوی خیــال

ور نه خیـــــال تو بدین

پر ز وقــع نمــــی شود

 

مرضیه ابراهیمی

15/1/87

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/15ساعت 11:42 AM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


۱.روزنامه ي اعتماد
ثمره 27 ماه فعاليت سازمان ميراث فرهنگي، گردشگري و صنايع دستي
هر دو روز يک جابه جايي
 
۲. روزنامه ي تهران امروز

جابه جایی های مدیریتی در سازمان ميراث فرهنگي

هر 42 ساعت يك انتصاب تازه

http://tehranemrooz.ir/v2/Default_view.asp?NewsId=50115

 ۳. روزنامه ي كارگزاران

860 انتصاب در 27 ماه

http://kargozaaran.com/ShowNews.php?1252

 

۴.روزنامه ي سرمايه

تغييرات مديريتي در سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري
334 پست جديد و 480 انتصاب در دو سال
http://sarmayeh.net/webfa/default.aspx?IssueType=1&IssueDate=1386/11/28&Group=4

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/28ساعت 2:51 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 

 

پا به پای برف

زیر نور ابر

در کنار تو

نه!

خیال تو

توی یک رویا

با یه لبخند تلخ

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/14ساعت 9:35 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 

 

 

قرار، بی قرار شده است

نفس ها به شماره افتاده اند

ثانیه ها در آغوش هم، قصد جدایی نداند؛ میگذرند

نگاه پر انتظاری به زلالی چشمه می اندازم و ...

چشم در راه کسی هستم...

 

می گذرند، آه چه بی تابانه این ثانیه ها

در نیمه شب تار، زیر نور مهتاب

و من که تنها در اندیشه ی مجنون ام

سر به آسمان می گیرم و ...

چشم در راه کسی هستم

 

سپیدی ها سیاه شدند

برف ها آب شدند

برگ ها خزان شدند

شکوفه ها میوه شدند

یخ ها جوانه شدند، ...

هنوز، چشم در راه کسی هستم

 

صبرها همه به پایان رسیده است

لبخندها، همه نگران شده اند

مهربانی ها خشن شده اند

ناز ها همه با هم  نیاز شده اند،...

چشم در راه کسی هستم

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/05ساعت 8:18 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 

 

از کنار پارک که رد می شدم ، یهو دلم خواست که برم روی تاب بشینم و چشمام رو ببندم. به زور دستم رو از توی دست مامانم کشیدم و دویدم توی پارک؛ نشستم روی تاب و چشمام رو بستم:

تاب تاب ... خدا منو نندازی ... خدا منو نندازی

تاب که ایستاد چشمام رو باز کردم. این من، اون نبودم، اشتباه کرده بودم، من بودم اما ...

تاب مال من نبود...

این رو وقتی فهمیدم که یه بچه 4، 5 ساله داشت با تعجب بهم نگاه می کرد.

 

 

 

 

                        

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28ساعت 6:37 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 

 

شد خزان گلشن آشنایی
بازم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود
عشق و وفا داری با تو چه دارد سود
آفت خرمن مهر و وفایی
نو گل گلشن جور و جفایی
وز دل سنگت آه
دلم از غم خونین است
روش بختم اين است
از جام غم مستم
دشمن می پرستم
تا هستم

تو و مست از می به چمن
چون گل خندان از مستی وگریه من
با دگران در گلشن نوشی مي
من ز فراغت ناله کنم تا کی

تو و نی چون ناله کشیدن ها
من و چون گل جامه دریدن ها
ز رقیبان خواری دیدن ها
دلم از غم خون کردی
چه بگویم چون کردی
دردم افزون کردی

برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ز وفاداری
بشکستی چون زلفت عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد طی

ستم به یاران تا چند
جفا به عاشق تا کی
نمی کنی ای گل یک دم يادم
که همچو اشک از چشمت افتادم
تا کی بي تو بود
از غم خون دل من
آه از دل تو

گر چه ز محنت خوارم کردی
با غم و حسرت یارم کردی
عشق تو دارم باز
بکن ای گل با من هر چه تواني ناز
هر چه تواني ناز
کز عشقت می سوزم باز

 


 

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/19ساعت 10:43 AM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 

امروز روز خبرنگار بود و خبرنگاران شرق و هم میهن و ایلنا از فعالیت خبری دور افتاده اند
امروز روز خبرنگار بود و خبرنگاری چون دبیر سرویس اش اجازه نداده بود، در جلسه روز خبرنگار صحبت نکرد.
امروز روز خبرنگار بود ... 

امروز روز خبرنگار بود و ما هر روز محافظه کار تر از دیروز عمل می کنیم...

امروز روز خبرنگار بود و خبرنگاران هر روز در آرزو ی داشتن آزادی اندیشه اند...
امروز روز خبرنگار بود و خبرنگاری در زندان امروز را جشن گرفت...

امروز روز خبرنگار بود و خبرنگاران در سراسر ایران در آرزوی امنیت شغلی اند

امروز روز خبرنگار بود و هیچ کس یادی از مترجمان خبری نکرد ...

امروز روز خبرنگار بود و خبرنگار اسوشیتد پرس در عراق ناپدید شد

...

آری، امروز روز خبرنگار بود!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/17ساعت 7:51 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 

 

ذهن پویا – کنجکاوی - دلسوزی  -  خستگی – عشق – حاشیه - انگشتان جوهری شوق –

تحلیل – تلاش شبانه روزی – دقت - حساسیت – زندان – هیجان – استرس – بدو! زود باش! سوخت!-

رد خبر – تاپ – تیتر یک سایت – گزارش با اسم -  ماموریت – برنامه –  مصاحبه و بحث – مچ هرز شده! – خودکار – واکمن – دوربین – کاغذ – توقیف  - جا نمونی و ...

 

روز خبرنگار مبارک!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/16ساعت 9:8 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 

الان یکی از مشکلات بزرگ من تو خبرگزاری شده: این خبر به حوزه ی ما ربط نداره!خیلی جالبه که یه خبر تو تمام خبرگزاری های خارجی تو حوزه ی ... دسته بندی می شوند ولی تو خبرگزاری های ایران این خبرا به حوزه ها دیگه داده می شوند.

برام خیلی جالبه که امروز یه خبر رو ‌ بی بی سی - آسوشیتد پرس و فرانس پرس تو صفحه ی ... دادند. یاهو هم تو بخش ... لینک کرده اما واسه ی ما تو ایران این خبر به حوزه ی ... ربط نداره و باید تو سرویس ها ی دیگه ارسال بشه.

البته قبلا تو خبرگزاری دعوا های فراوانی میان دبیر سرویس ها ی مختلف بر سر اینکه "این خبر مال ماست چرا شما ارسال کردید؟" وجود داشته است که باعث شده یه خبر سه بار از سایت برداشته شود و از صفحه ی دیگری ارسال شود.

جالب این است که تمام اخبار رو می توان به تمام صفحه ها لینک داد!  

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/16ساعت 3:47 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 

دلم گرفته ...

یک گوشه ی خلوت واسه فکر کردن ...

فقط همین!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/11ساعت 11:42 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 

و امروز بعد از فراق ازلی

مرا در آغوش گرفت

و من در طواف خانه اش به دور او گشتم

شکوه دست نیافتنی اش گرچه همیشه در دلم بود اما چون عاشق دور از معشوق

درد تلخ جدایی از سراسر وجودم لبریز بود

و ناگه در اوج نا باوری که حتی گوشه ای از عظمتش در ذهنم نمی گنجید

پلک هایم را از هم گشادم

و نا باورانه در زیبایی اش خیره ماندم

چه عظمتی! چه آرامشی! چه بیم و امیدی!

الله اکبر الله اکبر الله اکبر

ربنا اتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب النار

 

--------------------------------------

 

امروز من حاج خانم شدم. الان در هتل نوال لولو در شهر مکه به همراه نفیسه احمدی - هدی اقبالی  - زینب موسوی و زهرا واعظی هستم. برای همه دعا کردیم و به یاد همه هستیم.

الان مردم عربستان به خاطر مسابقه فوتبال اومدن تو خیابون.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/03ساعت 7:6 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 

 

می گویم: "خدا بخواهد دارم می روم عمره."

 

این جا نقطه ی سفر پروانه شدن است. برگ های توت، ما را فریب دادند و ما همه ی این سال ها پیله تنیدیم.

پیله، پیله.

جوری شد که از لا به لای لایه ها نمی شد ما را شناخت و حالا اینجاییم، ما شفیره های فربه.

 

می گوید: " پای ناودان طلا مرا یاد کن. حتما ها! یادت نره" . یکی دیگه کنار خط قرمز شروع طواف. یکی بهم گفت میگن اونجا گربه زیاد داره. تو رو خدا گربه ها رو که دیدی یاد من بیفت. یکی اومد تو بغلم و یهو زد زیر گریه ، بهم گفت تو رو خدا،  مرضیه  من رو یادت نره.

 

یکی از دوستام برام ساق دست و گیره ی روسری  خریده که هروقت خواستم ازشون استفاده کنم همش یادش کنم. یکی از عزیزام از همون روزهای اول بهم قرآن و کتاب های حج رو داد و برام دعا کرد که سفرم با معرفت باشه.

 

 

جالب که هر کدوم از این آدم ها، احتمالا پیش همین جا ها و چیز ها یه جوری ارتباطشون رو با خدا حفظ کردن و خدا اون نقطه ی عنایتش رو بر سرشون باریده  و از گل عشق به خدا این چیز ها براشون مونده.

 

ناگهان، همان جا کنار خاطره ی دوستان ، به لرزه می افتم. من اسم کجا را وقتی دوستی خداحافظی می کند خواهم برد؟ سال آینده وقتی دوستی زنگ می زند تا بگوید: "خداحافظ" ، آیا جایی و چیزی هم برای من خواهد بود؟

ایا نقطه ای هم برای من هست؟

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/04/24ساعت 7:30 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 

 

هرکسی را، هر قبیله ای را توتمی است؛

توتم من، توتم قبیله ی من، قلم است.

 

قلم زبان خداست

قلم امانت آدم است

قلم ودیعه ی عشق است

 

و قلم توتم من است

و قلم توتم ماست

 

"هبوت در کویر، دکتر علی شریعتی، مقاله ی توتم پرستی"

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/21ساعت 10:49 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 

 

و زندگی همچنان در جریان است
گاه تنها جریان مهم است
روز هاست که ... می گذرد!

نگاهت را به پنجره ات دوخته ای، اما خبری از ستاره ات نیست!
تمام نفس های عمیقت سراسر آه اند و ...
و آه

من فلسفه ای دارم:
یا خالی یا لبریز

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/19ساعت 7:42 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 

 

خدایا

به خاطر اینکه امسال "روز مادر" کنار مادرم هستم و غم دلتنگی ندارم یا به کادو دادن های دیگران به مادرهاشون حسرت نمی خورم ازت ممنونم!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/13ساعت 9:46 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 

 

نامه ای در جیبم

وگلی در مشتم پنهان است

غصه ای دارم با نی لبکی . . .

سر کوهی گر نیست 

        ته چاهی بدهید

        تا برای دل خود بنوازم . . .

         عشق ٫ جایش تنگ است

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/08ساعت 6:48 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 

 

آی، زمین و آسمان چرا بر دل زار من نمی گریید؟

آهـــــــــــــای، پس کجاست فرشته ای که بر شانه ی راستم نشسته بود؟

پس کجاست آن الهه ی عشق؟

کجاست؟

 

و من تنها و سرگردان در کوچه های بی کسی

کوله بارم را بر زیر کدامین آسمان بر زمین گزارم؟

 

آی آدم ها!

این جا قلبی هر لحظه از سختی روزگار فریاد می زند!

آی آدم ها! یک نفر دارد می سپارد جان.

چرا ؟

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/06ساعت 6:1 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 

همین الان لباس احرام ام را برای "اولین بار" پوشیدم
من شب آرزو ها و شب ولادت حضرت علی مکه ام
خیلی خوشحالم.
انگار دارم پرواز می کنم(با اینکه خیلی از پرواز می ترسم ولی عاشق هیجانش ام)
دلم می خواد تو مکه برای همه دعا کنم حتی کسایی که تو زندگیم فقط چند ثانیه دیدمشون یا کسایی که اذیتم کردن، یا کسایی که من اذیتشون کردم(البته از همه خداحافظی می کنم و ازشون خواهش می کنم من رو ببخشن "خواهش می کنم من رو ببخشین" )
دلم می خواد دیگه از امروز هیچ گناهی نکنم
هیچ گناهی

خدایا کمکم کن!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/01ساعت 1:18 PM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 

 

صدای خستگی قلم را می شنوم اما همچنان می نویسم

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/03/27ساعت 10:13 AM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


 

نمی خواستم فرمت خاص وبلاگم رو بشکنم و وارد یه فاز دیگه از نوشتن بشم اما این موضوع هم جالب بود که دوست داشتم دربارش بنویسم.

راستش من هنوز باور نکردم که دیگه باید گاهی وقتا خودم رو جز آدم بزرگا به حساب بیارم یعنی الان تقریبا اولین برخوردهای من با زندگی یه که حس می کنم دیگه باید مثل بزرگا رفتار کنم.

پنجشنبه و جمعه اولین ماموریت خبری من بود. تو کاشان تقریبا با تمام خبرنگار های سرویس میراث و گردشگری خبرگزاری ها و روزنامه های دیگه آشنا شدم.

یه سفر دو روزه. اما این بار اولین باری بود که هیچ بچه ای وجود نداشت و همه بزرگ بودن. آخه من هروقت با خانواده ام یه جایی میریم، همیشه پیش بچه هام اصلا دلم نمی خواد با بزرگا باشم.

حتا اگه همسن من هم کسی نباشه، من با بچه کوچولو هام . کلا بچه ها رو دوست دارم. حوصله ی آدم بزرگا رو ندارم. حالا از این که دیگه کم کم مجبورم آدم بزرگ بشم خیلی ناراحتم.

اصلا آدم بزرگ بودن خیلی بده. می خوام فقط بعضی وقتا که مجبورم آدم بزرگ باشم. بقیه زندگیم همش بچه باشم.


سفر کاشان تجربه ی آدم بزرگ بودن خوبی بود ولی خیلی خسته کننده بود. یکی از بچه ها هم بهم گفت تو داری همش پژمرده میشی. خوب سخت بود آدم بزرگ باشم.
 آخه مثلا من اصلا نمی دونم با آدم بزرگا باید درباره ی چی حرف زد یا اینکه اصلا ...نمی دونم.

بعد بچه ها اصلا اذیت نمی کنند اما آدم بزرگا ...
 

من همش احساس میکنم اونا منتظرن یکی یه کاری بکنه و سریع پشت سرش حرف در بیارن.
دائما هم بگن از فلانی بدم میاد. از اون یکی هم بدم میاد. اما من دوست ندارم این طوری بشم. دوست دارم مثل الان اگه کسی هم اذیت کرد بگم اشکال نداره و فراموش کنم اخه مگه زندگی چه ارزشی داره.

تازه ادم بزرگا یه جوریند. فعلا نمی دونم چه جوری اما کلا به دلم نمی چسبند.

اما با ابن همه سفر خیلی خوبی بود. تمام سفر با مرجان حاجی رحیمی بودم. خیلی دوست خوبیه.
هوا تو روز خیلی گرم بود، پخته شدم، اما شب خیلی عالی بود. بوی گل می داد.

 واقعا هوای شب اش بوی عشق می داد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/03/27ساعت 9:25 AM توسط مرضیه (parsa) ابراهیمی |


روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند. و خدا هر بار با فرشتگان اینگونه می گفت : می اید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانگی قلبی ام که درد هایش را در خود نگه می دارد.
سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لب ها ی او دوختند، گنجشک هیچ نگفت. و خدا لب به سخن گشود، با من بگو از ان چه سنگینی سینه ی توست .
گنجشک گفت لانه محقری داشتم، ارامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام . تو همان را از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود ؟ ... وسنگینی بغض راه بر کلامش بست . سکوتی بر عرش طنین انداز شد .فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات واژگون کند . آنگاه تو از کمین مار پر گشودی .
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .
خدا گفت : و چه بسیار بلا ها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی . اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد .


HOME
E-Mail
Night Skin