|
شاید این برگ های پاییزی صدای خش خش قلب مرا می دهند یک به یک قدم هایم را بر ان ها می گذارم به یاد تمام دفعاتی که خودم قلبم را شکستم خودم ، خودم را در اینه خودم شکستم اما نسیم پاییزی با هر وزش خود نوازشم می کند و من انچنان در افکار خودم غرقم که دیگر صدای خش خش هیچ برگی را نمی شنوم دیگر چشمانم تنها چیزی را که نمی بینند ظاهر اجسام است و من از این بابت شادمانم گنجشک ها بر روی دیوار کوچه باغ ها می خوانند و شقایق ها دل سوخته شان را پشت رخ زیباشان پنهان کرده اند و من هنوز ... زیر باران امده ام تا که شاید ببرد این اب نحیف غم کهنه این قلبم را چشم من می بارد می چکد روی زمین با خودم می گویم ای کاش بماند انجا ٬ برود می روم سمت افق راه بس طولانی است می برم با خود این روح سنگینم را می روم اما این عشق ٬ با خود می کشم ومی برمش سمت افق می تپم ٬ می لرزم در هیاهوی این سکوت جانکاه عشق را تنها همدم خود می دانم
هیچ نمی گویی ٬ نگاهت را به بیرون پنجره ها می دوزی ٬ می ایستی ٬ نفس عمیقی می کشی .
کوه ها و ابر ها تو را به دنیای خود می برند . قلبت را به یاد می آوری ٬ در کشاکش این روزها در صندوقچه ی و جودت مانده است . صندوقچه ای که قفل شده و کلیدش در میان گرد و غبار این روز ها ... شاید اگر این پنجره ها و ساختمان های بلند نبودند ... نفس عمیقی می کشی ٬ خاطراتت زیر و رو می شوند ٬ چهره کسانی که دوستشان داری در مقابل چشمانت نقش می بندد . روزگار کم کم تصویر ان ها را هم از ذهنت پاک کرده است اما صدایشان همیشه در گوش توست . به خودت می ایی و می بینی در پشت پنجره ای . باز هیچ نمی گویی . |
|