|
و مهتاب همچنان پرتو های نقره فام خود را از سر محبت به ستاره ها می بخشد و ستاره ها هرکدام نشانه ای می شوند از عشق و تو ای مسافر در کوچه پس کوچه های تنهایی در ان شب که دگر هیچ ستاره ای سوسو نکرد به یاد خورشید بمان
وزش باد لحظه لحظه تندتر می شود و من در گردباد خاطره ها مانده ام می وزد و باد مرا با خود می برد به دوردست می روم اما این بار سبکبال و اسوده خیال کوله بارم را در این کویر احساس بر زمین می گزارم و با تمام وجود به صدای رودخانه ارامش گوش می سپارم ارامشی ابدی ، پائیز برگ ریزان برگ مرا نیز خواهد انداخت
حس پوچی سراسر وجودم را فرا گرفته است می ترسم ... نمی دانم این چه حسی است که این چنین فکر و ذهنم را مشغول کرده ، تسخیرش شدم شاید مکررات زندگی به این حال زارم دراورده هر بار مشکلی برایم پیش امد به خودم گفتم از بالا به زندگی نگاه کنم اما حالا فکر می کنم که ای کاش در همان جریان زندگی مانده بودم ولی هر چه هست ذهنم را می فشرد و رها نمی کند تصور پوچی زندگی تا چند سال پیش برایم غیر ممکن بود ولی حالا برای هزارمین بار می پرسم : زندگی برای چه ؟ |
|