|
دوباره امشب زمزمه "هشت کتاب" آمده است می خوانم اما نمی دانم که چرا سهراب حتی وقتی می دانم " زندگی سیبی است ، گاز باید زد با پوست " موسم خانه ی من دلگیر است راستی سهراب من هم قایق خود را ساختم و از این خاک غریب دور شدم ، قایقی از تور تهی نه به آبی ها دل بستم نه به دریا من به آب و خرد و روشنی می اندیشم امشب باز به تماشا و قلم سوگند که شنیدم طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت می دانم که نگویم رموز عشق با اهل عقول امشب باز خواندم زندگی خالی نیست من هم می دانم مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست آری، تا شقایق هست زندگی باید کرد
|
|