|
در بود ونبود این زندگی مانده ام در افسوس گذر لحظه ها از خودم بیزار شدم منی که ثانیه ها را برای وصال می شمارد و لحظه وصال را به هجران مبدل می کند منی که تمام وجودم را احساس لبریز می کند و در لحظه صحبت به وادی منطق می رود بیزارم از سکوت لحظه ها، از خلوت عاشقانه ی بی پروا از دل شکسته ی بی انتها مانده ام در این سکوت نمی گویم گفتنی ها را که بر زبان نشاید که جاری شود که ارزش ان با نگفته ماندنش به بی شمار میل کند به یکتایی هنرمندی ام در این صحنه می اندیشم به نغمه ام، به شرم ساز شکسته ام به زیبایی لبخند ها به شکوه تبسم ها به نم نم عاشقانه ی باران به گویایی سکوت ها به حقیقت چشمان درخشان و مردم و مردم ... و هنوز مهتاب می تراود و شب تاب می درخشد
|
|