تبليغاتX
مداد سفيد

 

 روز ها می گذرند

در نهایت تلخی ها و شیرینی ها

و من با تمام وجود، معنای عاشق بودن را فهمیدم

با حضور خدا زندگی کردم و

 لذت زنده بودن را ، زندگی کردن را ، عاشق بودن را

برای تمام گل های سرخ شرح دادم

 

برگ های پائیزی امسال در مقابل چشمانم رقصیدند و

 

مرا عاشق پاکی کردند

 

و به تمام چشمه های زمین سوگند که او زلال تر بود

 

حقیقتی به زلالی آب سحرگاهان چشمه در ان دم که مرغ یا حق بر سر بیشه

 

ندای عاشقی به سر می دهد

 

و هنوز ثانیه ها یکدیگر را در اغوش

 

می کشند و رو به سوی ابدیت می سپرند

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه 1385/08/29ساعت 7:6 PM نويسنده مرضیه ابراهیمی |

دريا امروز با تمام غرورش جايگاه بازي ها ي كودكانه ام بود و

شب، با هيبت ناله هايش ، به حرف دلم گوش داد

 قدم قدم به همراه ثانيه هاي زندگي ام بر اين كلبه ي خاكي

مي گذرم،

خاطرات ، ذهنم را لحظه لحظه زير و رو مي كند و

فردايم را به اسارت ديروز هايم مي برد

 و من در خزان حقيقت اين سال ها به دنبال برگي روشن مي گردم

+ تاريخ پنجشنبه 1385/08/11ساعت 11:26 AM نويسنده مرضیه ابراهیمی |