|
در شکوفه باران بهار زندگی ام بیستمین برگ جوانه زد و شاید در خزان درخت عمرم برگ بیستم بر زمین افتاد نمی دانم در این زندگی به چه دلخوشم ،از چه ناراضی، به دنبال چه می گردم باد می وزد و روزها هر کدام در پس این بانگ هولناک جای به جای یکدیگر می سپرند چه تفاوتی بر این کلبه ی خاکی برگی بیش یا کم خدای من، گاه فکر می کنم که در این دریای مواج زندگی، ماهی کوچکت اگر تو را نداشت در گوشه ی اقیانوس تنهایی اش مرده بود خدایا، تپش ثانیه ها ، هر لحظه، تیک تاک ساعت و انتظار هر لحظه در گوش عاشق دلم گرفته خدایا بیست سال از زندگی ام گذشت نمی دانم چگونه در شادی ظاهری لبانم غصه ی دلتنگی هایم را پنهان کنم به یاد دارم مسافری را که نه از مبدا حرکت چیزی به یاد داشت و نه از مقصد مطمئن بود او مانده بود و توشه های میان راه دلش گرفته بود و منتظر چشمک های پر محبت آسمان نشسته بود |
|