تبليغاتX
مداد سفيد

در شکوفه باران بهار زندگی ام بیستمین برگ جوانه زد و

شاید

در خزان درخت عمرم برگ بیستم بر زمین افتاد

نمی دانم

در این زندگی به چه دلخوشم ،از چه ناراضی، به دنبال چه می گردم

باد می وزد و روزها

هر کدام در پس این بانگ هولناک جای به جای یکدیگر می سپرند

چه تفاوتی بر این کلبه ی خاکی برگی بیش یا کم

خدای من، گاه فکر می کنم که در این دریای مواج زندگی،

ماهی کوچکت اگر تو را نداشت در گوشه ی اقیانوس تنهایی اش مرده بود

خدایا، تپش ثانیه ها ، هر لحظه، تیک تاک ساعت و انتظار هر لحظه در گوش عاشق

دلم گرفته

خدایا

بیست سال از زندگی ام گذشت

نمی دانم چگونه در شادی ظاهری لبانم غصه ی دلتنگی هایم را پنهان کنم

به یاد دارم مسافری را که نه از مبدا حرکت چیزی به یاد داشت و نه از مقصد مطمئن بود

او مانده بود و توشه های میان راه

دلش گرفته بود و

منتظر چشمک های پر محبت آسمان نشسته بود

+ تاريخ سه شنبه 1385/10/05ساعت 0:0 AM نويسنده مرضیه ابراهیمی |