تبليغاتX
مداد سفيد

 

 

 

یک خیابان خالی

یک خانه ی خالی

و یک جای خالی در قلب من

و من در تمام مدت تنها هستم

و فضای اتاق ها برای من هر لحظه کوچکتر می شود

من فکر می کنم که آنها در چه حالی؟

من فکر می کنم که آنها چرا؟

من فکر می کنم که آنها کجا هستند؟

به یاد روز هایی که با هم بودیم

و ترانه هایی که با هم خواندیم

یادش بخیر!

و ای عشق من!

من برای همیشه ادامه می دهم

به دنبال عشقی که به نظر می رسد بسیار دور باشد

کمی دعا می خوانم

و آرزو می کنم که رویا هایم مرا به آنجا ببرند

جایی که در آنجا آسمان ها  آبی است

و دوباره تو را ببینم

عشق من

آنسوی دریا ها از این ساحل به آن ساحل

جایی که در آنجا صحرا ها سبز هستند

عشق من

من تلاش می کنم، درس بخوانم

سر کار می روم

با دوستانم می خندم

اما نمی توانم خودم را از فکر کردم بازدارم

وای نه!

من دوست دارم که با تو باشم

و عشقم را به تو وعده دهم

تا از قلبم با تو صحبت کنم

که تو همان کسی هستی که من همیشه فکر می کردم

و من به عشقی که همیشه بسیار دور به نظر می رسید، رسیدم

 

پس کمی دعا می کنم

و آرزو می کنم که رویا هایم مرا به آنجا ببرند 

ترجمه ی ترانه ی وبلاگ

مترجم : مداد سفید

+ تاريخ دوشنبه 1386/02/31ساعت 8:54 PM نويسنده مرضیه ابراهیمی |

 

مامان جونم تولدت مبارک!
از طرف بچه ترین بچه ی دنیا!
کاش همه ی بچه های دنیا همیشه پیش ماماناشون بودن!

خوش به حال ستاره ها، هميشه در آغوش آسمان اند! 

+ تاريخ شنبه 1386/02/29ساعت 8:51 AM نويسنده مرضیه ابراهیمی |
 

 

    زندگی شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشم

                                پشت دانایی اردو بزنم

                                 پی آواز حقیقت بدوم

 

 

+ تاريخ سه شنبه 1386/02/25ساعت 7:35 AM نويسنده مرضیه ابراهیمی |

 

 

و امروز هم گذشت

تلخ تر از هر آنچه که تا امروز گذشته بود

و من ماندم

به همین سادگی

و شاید ساده تر از آن

و شاید به ساده ترین شکل ممکن

خدای من

انگار اصلا برای آن کرور کرور ها ستاره هیچ اهمیت نداشت

که ...

و برای من انگار تمام ستاره خاموش شدند

خدا

این بار

باد می وزد

زندگی میگذرد

اما ماهی کوچکت

در گوشه ی اقیانوس تنهاییش

در کنار سنگ کوچکی گریه می کند

 

 

 

+ تاريخ شنبه 1386/02/22ساعت 10:27 PM نويسنده مرضیه ابراهیمی |

 

 

پس به نظاره نشستم .

دور از غوغای آزها و نیاز ها.

و در پاکی خلوت خویش نظر کردم که به بیشه ای باران شسته می مانست.

در نشاط دورماندگی از شارستان نیازهای فرومایه تن نظر کردم و در شادی جان رها شده.

و در پیرامن خویش به هر سویی نظر کردم.

و در خط عبوس باروی زندان شهر نظر کردم.

و در نیزه های سبز درختانی نظر کردم که به اعماق رسته بود و آزمندانه به جانب خورشید می کوشید و دستان عاشقش در طلبی بی انقطاع از بلندی انزوای من بر می گذشت.

 

و من چون فریادی به خود بازگشتم.

و به سر گشتگی در خود فرو شکستم.

و من در خود فرو ریختم، چنان که آواری در من،

و چنان که کاسه ی زهری در خود فرو ریختم.

 

دریغا مسکین تن من! که پستش کردم به خیالی باطل

که بلندی روح را به جز این راه نیست.

 

آنک تنم، به خواری بر سر راه افکنده!

وینک سپیدارها که به سرفرازی، از بلندای انزوای من بر می گذرد، گرچه به انجام کار، تابوت اگر نشود اجاق پیره زنی را هیمه خواهد بود!

 

وینک باروی سنگی زندان، به اعماق رسته و از بلندی های بر گذشته، که در کومه های آزاده ی مردم از این سان به پستی می نگرد، و امید و جسارت را در احشا سیاه خویش می گوارد!

 

" آه، باید که بر این اوج بی بازگشت

در تنهائی بمیرم!"

 

احمد شاملو

کتاب ققنوس در باران

 

 

 

 

+ تاريخ شنبه 1386/02/08ساعت 11:53 PM نويسنده مرضیه ابراهیمی |

 

                                                                        معشوق همین جاست بیائید! بیائید!

 

 

حج در یک نگرش کلی، سیر وجودی انسان است به سوی خدا. نمایش رمزی فلسفه ی خلقت بنی آدم است و تجسم عینی انچه در این فلسفه مطرح است و در یک کلمه حج شبیه افرینش است و در همان حال، شبیه تاریخ و در همان حال شبیه توحید و در همان حال شبیه مکتب و در همان حال شبیه امت و ...

 

وبالاخره حج نمایشی است از افرینش انسان و نیز از مکتب اسلام که در ان

 کارگردان خداست

و زبان نمایش،

 حرکت و شخصیت اصلی : آدم ، ابراهیم ، هاجر و ابلیس

و صحنه ها : منطقه ی حرم و مسجد الحرام، مسعی ، عرفات و مشعر و منی ،

 و سمبل ها : کعبه و صفا و مروه و روز و شب و غروب وطلوع و بت و قربانی

و جامه و آرایش: احرام و حلق و تقصیر

و نمایشگران؟

فقط یک تن

تو!

هر که هستی ، چه زن چه مرد چه پیر چه جوان چه سیاه چه سفید، همین که در این صحنه شرکت کردی نقش اول را داری .

هم در شخصیت آدم و هم ابراهیم و هم هاجر، در تضاد الله- ابلیس !

چه! اینجا سخن از تشخیص نیست، حتی جنسیت مطرح نیست، فقط یک قهرمان هست و آن انسان.

 

دکتر علی شریعتی

کتاب حج

 

 

+ تاريخ پنجشنبه 1386/02/06ساعت 8:1 PM نويسنده مرضیه ابراهیمی |

 

 

و چه زیباست وقتی پنجره ی تار وپود وجودت فریاد می زند

و لبانت دل نتگ هم آغوشی

چشمانت را ببند، منتظر کلامی نباش

آوای دلنشین نفس گویا تر است

و به سکوت ، پویا ترین فریاد هستی، سوگند

که سکوتم خمارترین آرامش مستی ام بود

 

 

+ تاريخ شنبه 1386/02/01ساعت 0:9 AM نويسنده مرضیه ابراهیمی |