تبليغاتX
مداد سفيد

 

 

صدای خستگی قلم را می شنوم اما همچنان می نویسم

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه 1386/03/27ساعت 10:13 AM نويسنده مرضیه ابراهیمی |
 

نمی خواستم فرمت خاص وبلاگم رو بشکنم و وارد یه فاز دیگه از نوشتن بشم اما این موضوع هم جالب بود که دوست داشتم دربارش بنویسم.

راستش من هنوز باور نکردم که دیگه باید گاهی وقتا خودم رو جز آدم بزرگا به حساب بیارم یعنی الان تقریبا اولین برخوردهای من با زندگی یه که حس می کنم دیگه باید مثل بزرگا رفتار کنم.

پنجشنبه و جمعه اولین ماموریت خبری من بود. تو کاشان تقریبا با تمام خبرنگار های سرویس میراث و گردشگری خبرگزاری ها و روزنامه های دیگه آشنا شدم.

یه سفر دو روزه. اما این بار اولین باری بود که هیچ بچه ای وجود نداشت و همه بزرگ بودن. آخه من هروقت با خانواده ام یه جایی میریم، همیشه پیش بچه هام اصلا دلم نمی خواد با بزرگا باشم.

حتا اگه همسن من هم کسی نباشه، من با بچه کوچولو هام . کلا بچه ها رو دوست دارم. حوصله ی آدم بزرگا رو ندارم. حالا از این که دیگه کم کم مجبورم آدم بزرگ بشم خیلی ناراحتم.

اصلا آدم بزرگ بودن خیلی بده. می خوام فقط بعضی وقتا که مجبورم آدم بزرگ باشم. بقیه زندگیم همش بچه باشم.


سفر کاشان تجربه ی آدم بزرگ بودن خوبی بود ولی خیلی خسته کننده بود. یکی از بچه ها هم بهم گفت تو داری همش پژمرده میشی. خوب سخت بود آدم بزرگ باشم.
 آخه مثلا من اصلا نمی دونم با آدم بزرگا باید درباره ی چی حرف زد یا اینکه اصلا ...نمی دونم.

بعد بچه ها اصلا اذیت نمی کنند اما آدم بزرگا ...
 

من همش احساس میکنم اونا منتظرن یکی یه کاری بکنه و سریع پشت سرش حرف در بیارن.
دائما هم بگن از فلانی بدم میاد. از اون یکی هم بدم میاد. اما من دوست ندارم این طوری بشم. دوست دارم مثل الان اگه کسی هم اذیت کرد بگم اشکال نداره و فراموش کنم اخه مگه زندگی چه ارزشی داره.

تازه ادم بزرگا یه جوریند. فعلا نمی دونم چه جوری اما کلا به دلم نمی چسبند.

اما با ابن همه سفر خیلی خوبی بود. تمام سفر با مرجان حاجی رحیمی بودم. خیلی دوست خوبیه.
هوا تو روز خیلی گرم بود، پخته شدم، اما شب خیلی عالی بود. بوی گل می داد.

 واقعا هوای شب اش بوی عشق می داد.

 

+ تاريخ یکشنبه 1386/03/27ساعت 9:25 AM نويسنده مرضیه ابراهیمی |

 

  

خانه ی دوست کجاست؟

 

تقریبا40 روز مانده تا خانه ی دوست

 

+ تاريخ یکشنبه 1386/03/20ساعت 8:29 PM نويسنده مرضیه ابراهیمی |
 

...

باد می رفت به سروقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم


در این تنهایی
سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است

 

 

+ تاريخ شنبه 1386/03/19ساعت 12:31 PM نويسنده مرضیه ابراهیمی |

 

 

 

باد ملایمی می وزید

و برگ ها را با آرامشی دلنشین بر روی شاخه های درخت نوازش می کرد

نور خورشید آرام بر پلک های بسته ام می تابید

و صدای یک گنجشک بر بالای درخت سمفونی دلنوازی را بر ذهنم تدایی می کرد

نفس های عمیق، آرامش را در وجودم به جریان می انداخت

و خاطرات شیرینم یک به یک در ذهنم چشمک می زدند

 

آرام، تنها، زیر نور آفتاب

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه 1386/03/17ساعت 3:49 PM نويسنده مرضیه ابراهیمی |

 

 

و امشب باز هوای چشمان من بارانی است

به یاد باد هایی که وزید، برگ هایی که ریخت و روز هایی که گذشت!

زندگی یک انار اول پاییز بود با دانه های صورتی

و شاید برگ های پاییزی به عشق تو از درخت پایین آمده بودند

عشق شاید

تمام دنیا را به فدای نفس های عمیق و آه های سنگین می کرد

و زندگی شاید

در تنفس اکسیژن به جای دیگری در اوج کوه خلاصه شد

در ترکیب واژه ی گل و آئینه

و هیچ گاه...

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

 

چگونه عاشقانه نگارم در میان این خطوط بی عشقی؟

چگونه ستاره باشم و بدرخشم در میان این شب های پوشیده از ابر؟

 

 

+ تاريخ یکشنبه 1386/03/13ساعت 10:40 AM نويسنده مرضیه ابراهیمی |