تبليغاتX
مداد سفيد

 

 

از کنار پارک که رد می شدم ، یهو دلم خواست که برم روی تاب بشینم و چشمام رو ببندم. به زور دستم رو از توی دست مامانم کشیدم و دویدم توی پارک؛ نشستم روی تاب و چشمام رو بستم:

تاب تاب ... خدا منو نندازی ... خدا منو نندازی

تاب که ایستاد چشمام رو باز کردم. این من، اون نبودم، اشتباه کرده بودم، من بودم اما ...

تاب مال من نبود...

این رو وقتی فهمیدم که یه بچه 4، 5 ساله داشت با تعجب بهم نگاه می کرد.

 

 

 

 

                        

+ تاريخ دوشنبه 1386/08/28ساعت 6:37 PM نويسنده مرضیه ابراهیمی |