تبليغاتX
مداد سفيد

 

نزدیکیم و چه دور!

در یک شهر زندگی می کنیم

در یک محله

در یک خیابان...

این نزدیک ترین فاصله در تاریخ است که عاشقی به معشوق اش داشته است...

اما چه دوریم از هم!

تا به حال یکدیگر را دیده ایم؟

یا شنیده ایم؟

چشمانمان را یک لحظه ببندیم!

نقشی از ما در خاطرمان هست؟

ما موجودات خیالی نیستیم...

بیایید این روز ها از شهر خیالات بیرون بزنیم...

کمی واقعی زندگی کنیم...

 

«مرضیه ابراهیمی»

 

+ تاريخ دوشنبه 1387/04/31ساعت 10:3 PM نويسنده مرضیه ابراهیمی |
این روزها، دائم حس می کنم که
قطعه ای از وجودم نیست...
و من دائم به دنبال آن می گردم
تا آرام بگیرم...
همه چیز بود و هیچ چیز نبود
یادم رفته بود که وقتی بودی
یکی شده بودیم
و وقتی رفتی...
آن لحظه که خودت را از من می بریدی
و بی دقت «ما» را اره می کردی
تا «من» و «تو» بسازی
تکه ای از وجودم با تو ماند
تو قلبم را بردی
حالا من مانده ام
با یک پیکر بدون قلب
دلی برایم نمانده
قطعه ای از وجودم نیست
این روزها دائم حکایت های نی را می شنوم
از جدایی شکایت می کند

مرضیه ابراهیمی
+ تاريخ پنجشنبه 1387/04/20ساعت 6:44 PM نويسنده مرضیه ابراهیمی |
اینا همه دل پردازی های منه...
باور کن...
شاید هیچ وقت بهت نگم که همه ی نوشته هام را برای «تو» نوشته ام
شاید هیچ وقت نفهمی که «تو»، «تو» ی من بودی...
چه فایده ای داره که بدونی؟
چه فایده ای داره که دل «تو» به دل من فکر کنه؟
ما که هم دیار نیستیم. هستیم؟
شهر من گم شده
«تو» که می دونی...
من خونه به دوش ام
توی کوله پشتی من جا می شی؟
من می خوام جا بشی؛ ولی شاید خودت نخوای...
خوب معلومه که نمی خوای...
آخه کی دوست داره تو کوله پشتی زندگی کنه؟
من چقدر باید خودخواه باشم که به «تو» بگم دوستت دارم؟
اگه یه وقت تو رودربایستی موندی، چی؟
نه نمی خوام...
ولش کن
دل پردازی می کنم
برایت شعر می نویسم
ولی نمی گویم که «تو»، تنها «تو»ی نوشته های من بودی
کوله پشتی ام را پر از عشق های یک طرفه به «تو» کرده ام
و این خیابان یک طرفه را تنها بدون «تو» قدم می زنم
و آه می کشم...
من خانه بر دوشم
درویشانه لب هایم را می گزم
و زبانم را پشت میله های سفید مینایی اسیر می کنم
من عاشقت نیستم
به تو فکر نمی کنم
اما تو باور نکن...

 

مرضیه ابراهیمی

+ تاريخ شنبه 1387/04/15ساعت 7:15 PM نويسنده مرضیه ابراهیمی |
این رسم عاشقیت این روزهاست
هم نسل های من، این گونه عاشق می شوند
***
این روزها تمام تلاشمان بر این است که فکر نکنیم
همین فکرها هستند که آدم را عاشق می کنند
و درد عشق را به جان و روح آدم می اندازند
همین فکر ها هستند که باعث می شوند دل آدم تنگ شود
این روز ها خودمان را به بی خیالی می زنیم
بی خیالی مثل یک رودخانه است
که تمام خیال هایمان را می شوید و می برد
...
***
ما نمی خواهیم عاشق باشیم یا عاشق شویم یا ...
مگر کسی هم هست که لیاقت احساسات پاک را داشته باشد؟
ما هم مثل بقیه می شویم...
به دروغ می گوییم: دوستت داریم
فردا هم می گوییم: تو چرا اینقدر همه چیز رو به خودت می گیری!
این طوری دیگران را مسخره میکنیم
و در دلمان به سادگی شان می خندیم...
...
هم می خندیم هم درد عشق را تجربه نمی کنیم
***
در شهر ما عشق مرده است...
پول داری؟
ماشین داری؟
خونه داری؟
بابا و مامانت پول دارن؟
خونه تون بالا شهره؟
حقوقت چقدره؟
شغلت با کلاسه؟
آره؟
نه؟
پس منم نه!
***
نسل من،
وقتی ناراحت است
اکستازی می خورد...
سیگار میکشد...
موهایش را مدل های فشنی می کند
اما
حرف نمی زند
***
نسل من، نسل خسته است
حال ندارد
حوصله ندارد
اعصاب ندارد
پول ندارد
نظم ندارد
تفریح ندارد
(...)
+ تاريخ سه شنبه 1387/04/04ساعت 3:47 PM نويسنده مرضیه ابراهیمی |