|
می گویم: "خدا بخواهد دارم می روم عمره." این جا نقطه ی سفر پروانه شدن است. برگ های توت، ما را فریب دادند و ما همه ی این سال ها پیله تنیدیم. پیله، پیله. جوری شد که از لا به لای لایه ها نمی شد ما را شناخت و حالا اینجاییم، ما شفیره های فربه. می گوید: " پای ناودان طلا مرا یاد کن. حتما ها! یادت نره" . یکی دیگه کنار خط قرمز شروع طواف. یکی بهم گفت میگن اونجا گربه زیاد داره. تو رو خدا گربه ها رو که دیدی یاد من بیفت. یکی اومد تو بغلم و یهو زد زیر گریه ، بهم گفت تو رو خدا، مرضیه من رو یادت نره. یکی از دوستام برام ساق دست و گیره ی روسری خریده که هروقت خواستم ازشون استفاده کنم همش یادش کنم. یکی از عزیزام از همون روزهای اول بهم قرآن و کتاب های حج رو داد و برام دعا کرد که سفرم با معرفت باشه. جالب که هر کدوم از این آدم ها، احتمالا پیش همین جا ها و چیز ها یه جوری ارتباطشون رو با خدا حفظ کردن و خدا اون نقطه ی عنایتش رو بر سرشون باریده و از گل عشق به خدا این چیز ها براشون مونده. ناگهان، همان جا کنار خاطره ی دوستان ، به لرزه می افتم. من اسم کجا را وقتی دوستی خداحافظی می کند خواهم برد؟ سال آینده وقتی دوستی زنگ می زند تا بگوید: "خداحافظ" ، آیا جایی و چیزی هم برای من خواهد بود؟ ایا نقطه ای هم برای من هست؟
|
|