تبليغاتX
مداد سفيد - خداحافظی

 

 

می گویم: "خدا بخواهد دارم می روم عمره."

 

این جا نقطه ی سفر پروانه شدن است. برگ های توت، ما را فریب دادند و ما همه ی این سال ها پیله تنیدیم.

پیله، پیله.

جوری شد که از لا به لای لایه ها نمی شد ما را شناخت و حالا اینجاییم، ما شفیره های فربه.

 

می گوید: " پای ناودان طلا مرا یاد کن. حتما ها! یادت نره" . یکی دیگه کنار خط قرمز شروع طواف. یکی بهم گفت میگن اونجا گربه زیاد داره. تو رو خدا گربه ها رو که دیدی یاد من بیفت. یکی اومد تو بغلم و یهو زد زیر گریه ، بهم گفت تو رو خدا،  مرضیه  من رو یادت نره.

 

یکی از دوستام برام ساق دست و گیره ی روسری  خریده که هروقت خواستم ازشون استفاده کنم همش یادش کنم. یکی از عزیزام از همون روزهای اول بهم قرآن و کتاب های حج رو داد و برام دعا کرد که سفرم با معرفت باشه.

 

 

جالب که هر کدوم از این آدم ها، احتمالا پیش همین جا ها و چیز ها یه جوری ارتباطشون رو با خدا حفظ کردن و خدا اون نقطه ی عنایتش رو بر سرشون باریده  و از گل عشق به خدا این چیز ها براشون مونده.

 

ناگهان، همان جا کنار خاطره ی دوستان ، به لرزه می افتم. من اسم کجا را وقتی دوستی خداحافظی می کند خواهم برد؟ سال آینده وقتی دوستی زنگ می زند تا بگوید: "خداحافظ" ، آیا جایی و چیزی هم برای من خواهد بود؟

ایا نقطه ای هم برای من هست؟

 

 

+ تاريخ یکشنبه 1386/04/24ساعت 7:30 PM نويسنده مرضیه ابراهیمی |