تبليغاتX
مداد سفيد - دل من هنوز تنگ می شود

باد می وزید
و من
 تک و تنها
با دلی شکسته
و چشمانی خیس
حرکت می کردم
به یاد خاطرات تنهایی ام
به یاد تو
به یاد هر آنچه که این روزها،
نبودنش بی قرارم کرده
باورت می شود؟
دل من هنوز تنگ می شود
پر از غصه می شود
حسرت می خورد
ساعت ها در رویا می رود
بی صدا، در خودش گریه می کند
قلمم هم هنوز «من» را «ما» می نویسد
ذهنم هنوز در پی تحلیل عاشقیت باقی مانده
در ژرفای معنای هم نشینی میان دو حرف «ت» و« و»
و اینکه اگر در کنار هم باشند «تو» می شوند
و من و تو ... ما؟
در سادگیه نگاه
و اینکه هیچگاه چشمانت دروغ نگفت
قلبت بی مهری را بر لبانت جاری نساخت
و صدای خسته ات، دل تنگی هایش را نگفت
درعاشقی کم نگذاشتم؟
چون تو تا بیکران ها معشوقی کردی
می دانم...
 تو هنوز باور می کنی
حرف ها و لبخندم را

مرضیه ابراهیمی
87/2/26

+ تاريخ جمعه 1387/02/27ساعت 9:53 AM نويسنده مرضیه ابراهیمی |