|
این روزها، دائم حس می کنم که
قطعه ای از وجودم نیست... و من دائم به دنبال آن می گردم تا آرام بگیرم... همه چیز بود و هیچ چیز نبود یادم رفته بود که وقتی بودی یکی شده بودیم و وقتی رفتی... آن لحظه که خودت را از من می بریدی و بی دقت «ما» را اره می کردی تا «من» و «تو» بسازی تکه ای از وجودم با تو ماند تو قلبم را بردی حالا من مانده ام با یک پیکر بدون قلب دلی برایم نمانده قطعه ای از وجودم نیست این روزها دائم حکایت های نی را می شنوم
از جدایی شکایت می کند
مرضیه ابراهیمی |
|