بعضی وقت ها زیر بار بعضی حرف ها کمرت می شکنه . بعضی وقت ها اونقدر محیط برات سنگین می شه که دیگه نمی تونی نفس بکشی . اونقدر با شنیدن یک حرف روحت خشک می شه که تمام جسمت را عرق سرد می پوشونه . دست هات اونقدر سرد می شوند که دیگه گرمای هیچ نفسی گرمشون نمی کنه . صدات اونقدر می لرزه که دیگه کلمه های تو حرفات شنیده نمی شوند . اونقدر احساس تنهایی می کنی که فکر می کنی جز خدا هیچ کش را نداری .

وضو می گیری و برای اینکه دلت اروم بشه دو رکعت نماز می خوانی . یه سلام به فاطمه زهرا میدی و با چشم های بسته به سجده می روی . دیگه احساس اینکه رو زمین هستی را نداری . حس عجیبیه . احساس می کنی بی وزن شدی . اشک ها از گوشه چشم هات سجاده را خیس می کنند . بدنت دوباره پر از عرق میشه . ولی اینبار دیگه سردت نیست .

حس خوبی داری دوباره متوجه می شوی که روی زمینی . نفس عمیقی می کشی . دوست نداری بلند بشوی ولی اینکار را می کنی . توی قلبت یه الله و اکبر می گویی و اشک هایت را تند تند پاک می کنی که کسی نبینه گریه می کردی . یه نگاه به آسمون می کنی و دوباره نفس عمیق می کشی . بعد چادرت را تا می کنی . تو قلبت از خدا می خواهی که همیشه پیشت باشه . هیچ وقت تنهات نگذاره . دوباره چشمات خیس می شوند ولی این بار نمی گذاری اشک هات پایین بریزند . یه نفس کوتاه می کشی و چشم هات را می بندی .